تبليغاتX
Tanzad - Sister

 امروز خواهرت کلی حرف با من زد...

یک عالمه دلداری داد مرا...

چیزهایی را به من گفت که خودت هم هنوز نمی دانی...!

و نیز چیزهایی را به من گفت که نمی دانستم هنوز...

می گفت اگر می فهمیدند که خودکشی تو برای من بوده می کشتند تو را...!

مثل کاری که حالا با من کرده اند...

اصلا می دانی امروز کجا رفتم...؟!

ونک، ملاصدرا، آبمیوه اشکان...!

آنجا که بودم خواهرت حرفی زد که حالم را تغییر داد...

شاید می خواست باز دلداریم بدهد...

اما بدتر شدم...

تو یک زمانی آنجا بودی...!

حمید رضا هم نبود تا به او بگویم که تو چطور برادری هستی...؟!

به افتخارت یک کافه گلاسه خوردم...!

همانی که آن دفعه تو داشتی می خوردی و جایم را خالی کردی...

جایت خالی...!

زیاد ننشستم...

فقط به در و دیوارش نگاه می کردم...!

در راه برگشت باز خواهرت صحبت کرد...

نمی دانم چرا باز می خواست مرا به تو امیدوار کند...!

اول اینطور نمی گفت...

به من قول داد که کمکت کند...

به او گفتم که به حرف هایش اطمینان دارم...

به او گفتم از قول و قرار قبل از خدا حافظی آخر...

به من می گفت که تو بر می گردی...!

ببینم مگر خواهرت دروغ هم بلد است بگوید...؟!

در راه، باز کلی فکر کردم که چطور می توانم تورا از ذهنم پاک کنم...

اصلا این گونه فکرهایم به نتیجه نمی رسد...

بر فرض که پاک کردم...

دلم را چه کنم...؟!

اما خوب...

امروز خیلی خوب شد که با خواهرت صحبت کردم...

یک عالمه دلداری داد مرا...

امروز نگار کلی حرف با من زد...!


پنجشنبه 8 شهریور1386 |


Design By Orengina Design Studio