تبليغاتX
Tanzad

فردا دوباره به آنجا می روم...

همان جا که قبلا هم گفته بودم...!

می روم سردی هوا را با سرمای بستنی قسمت کنم...

می روم تا جای خالیت را حس کنم...

می روم؛ فعلا!
یکشنبه 22 مهر1386 |


امروز هفده مهر است...!

یادت هست...؟!

اولین باری که در این مورد از تو پرسیده بودم چه گفته بودی...؟!

- "متولد ماه مهر"...!

و خندیدی...

و حالا به یک جهت خوشحالم از یک سال بزرگتر شدنت و به هزار و یک جهت ناراحت...

دلایلش را هم که خودت می دانی...

چه بسا که دشواری ها برای تو بیشتر از من باشد...

اما به هر حال...

باید همه چیز را به زمان سپرد...

رئیس که نمی خواهد دست بجنباند...

شاید هم دارد عشق آزمونی می کند مارا...!

باید منتظر ماند...

عیبی ندارد جانم...

امروز هفده مهر است...

تولدت مبارک...!



چهل روز می گذشت از آخرین حرفت...

و امروز، روز پایان این تعویق بود...!

چه خوب هم بود...

"دوستت دارم" هایت هنوز همان مزه گذشته را می دهد...

شیرین و دلچسب...!

خوشحال بودم...

خوشحال از این بابت که قرار بود اتفاقاتی رخ بدهد (شاید)...

و تو چه با مسما تعریف می کردی...

که دلتنگی...

که باز هم مصدر "رسیدن" را صرف خواهیم کرد (با هم)...

که امیدواری...

و این که هنوز جویای این بودی که مبادا با کس دیگری رفته باشم...!

نمی دانم شاید با گذشت این اتفاقات، گفتن چنین جمله ای کاملا مسخره باشد...

اما...

هنوز هم "دوستت دارم" خانومی...!

 

پ ن: فردا هم روز خوبیست...!


دوشنبه 16 مهر1386 |


 امروز خواهرت کلی حرف با من زد...

یک عالمه دلداری داد مرا...

چیزهایی را به من گفت که خودت هم هنوز نمی دانی...!

و نیز چیزهایی را به من گفت که نمی دانستم هنوز...

می گفت اگر می فهمیدند که خودکشی تو برای من بوده می کشتند تو را...!

مثل کاری که حالا با من کرده اند...

اصلا می دانی امروز کجا رفتم...؟!

ونک، ملاصدرا، آبمیوه اشکان...!

آنجا که بودم خواهرت حرفی زد که حالم را تغییر داد...

شاید می خواست باز دلداریم بدهد...

اما بدتر شدم...

تو یک زمانی آنجا بودی...!

حمید رضا هم نبود تا به او بگویم که تو چطور برادری هستی...؟!

به افتخارت یک کافه گلاسه خوردم...!

همانی که آن دفعه تو داشتی می خوردی و جایم را خالی کردی...

جایت خالی...!

زیاد ننشستم...

فقط به در و دیوارش نگاه می کردم...!

در راه برگشت باز خواهرت صحبت کرد...

نمی دانم چرا باز می خواست مرا به تو امیدوار کند...!

اول اینطور نمی گفت...

به من قول داد که کمکت کند...

به او گفتم که به حرف هایش اطمینان دارم...

به او گفتم از قول و قرار قبل از خدا حافظی آخر...

به من می گفت که تو بر می گردی...!

ببینم مگر خواهرت دروغ هم بلد است بگوید...؟!

در راه، باز کلی فکر کردم که چطور می توانم تورا از ذهنم پاک کنم...

اصلا این گونه فکرهایم به نتیجه نمی رسد...

بر فرض که پاک کردم...

دلم را چه کنم...؟!

اما خوب...

امروز خیلی خوب شد که با خواهرت صحبت کردم...

یک عالمه دلداری داد مرا...

امروز نگار کلی حرف با من زد...!


پنجشنبه 8 شهریور1386 |


 عزیزکم...!

امروز همه چیز تمام شد...

دیدی...؟!

دیدی با تو چه کردند...؟!

دیدی چه چیز را به تو ترجیح دادند...؟!

دیدی حتی دو بسته قرص خواب خوردن هم نمی تواند احساس سنگی بعضی ها را به جوش بیاورد...؟!

دیدی حتی آن بالایی هم لج کرد...؟

سکوت احمقانه دیگران را دیدی...؟

نتیجه ترس خود را دیدی...؟

پدرت به چه فکر می کرد امروز...؟

او که همه چیز داشت...

هزار و سیصد و اندی سکه به چه درد تو می خورد وقتی نمی خواهی...؟

آن خانه چه...؟

فقط شکنجه گاهت عوض شد جانم...!

باید باز مسائل جدید را ببینی ...

امروز من تورا باختم و تو زندگی را...

مهدی هم برنده بود...!

او حالا دیگر کالایش را خریده...

به همان قیمتی که می خواست...

امروز تو را سیلی زد حتی...!

پدرت هم...!

بشکند دستشان...

حالا فهمیدی پدر لعنتی، تورا چقدر دوست داشت...؟!

دیشب وقت خوردن آن قرص ها حال مرا درک کردی...؟!

انگار من داشتم می مردم...

امکان نداشت که برای کسی آن موقع شب به بهانه ای از خانه خارج شوم تا این همه راه بکوبم و به قولی یاری نجات گردم...

اما آمدم...

به اشکان هم گفتم...

هجران هم می دانست...

اما هیچکس نبود که درکم کند...

حرف ها داشت کلافه ام می کرد...

اما خوب به خیر گذشت دیشب و امروز صبح آن اتفاق افتاد...

دروغگو بودند همه شان...

دیدی زن شدن چه حسی دارد...؟!

دیدی ناخواسته در نیمه راه رهایم کردی...؟!

خوشحالی آن ها را هم دیدی...؟!

همه این ها را دیدی و "بله" را گفتی، نه...؟!

نمی دانم...

چه می توانم بگویم...؟!

مبارک است خانومی...!

 

پ ن: متن های تو را کم کم همین جا می نویسم؛ خیلی هستند...


 

می دانی...؟!

آخرین باری را که گریه کردم را به یاد ندارم...

شاید مرگ وحید بود که توانست اشک را به چشمانم محرم کند...

اصولا اینگونه ام...

یعنی این یک طبیعت است...

اما گریه امروزم را هیچ گاه فراموش نمی کنم...

دلم گرفته بود و تو شاید بهانه بودی...

از قدرتت در تحیرم...!

و به همان اندازه هم از وابستگی خودم...

هر چقدر هم دنبال روزنه ای می گردم برای توان دوری، نمی یابم...

آغازش با تو بود و نمایان...

انتهایش را نمی دانم چگونه خواهد بود...

پنهان است چون...

اما نگران نباش عزیز...

نگرانی را به عهده من بگذار...

تو به دوست داشتنت ادامه بده...!

 

پ ن: امروز داشتم به تعداد "پیامک" ها فکر می کردم...! گمان کنم در این مدت بیست و چند روزه سه چهار هزارتایی شده باشد...!

سهمیه بندی می کنیم پس؛ روزی پنجاه نا...!

 



 

چشممان روشن گشت عزیز...!

جمالت چه زیبا بود...

بیهوده بهانه حسادت حسودان نبودی...!

نمره ات را همچون روزهای سپری شده گرفتی امروز...

بیست...!

 

پ ن: و چه خوب میشد اگر آن ها هم خوب می شدند...

 



Design By Orengina Design Studio