دارم از اینجا می روم...
کمی صبر کنید...!
فقط کمی...!
با چهره ای نوین بر خواهم گشت...! و البته سنگین تر... می دانم که سخت است اما کمی تحمل کنید...!
در این مدت که نبودم، اینجا حاضر بودم...! کمی تا اندازه ای سرگرم کننده ست... کمک به خلق هم محسوب می شود...! ببینید و لذت ببرید و به اعتماد به نفس من غبطه بخورید...! پ ن: من دلم مدرسه می خواهد...!
ناگهان همه چیز به هم بخورد...! همه چیز با ارور اجرا شود... و یا اصلا اجرا نشود... هیچکس هم به فریادتان نرسد... یعنی هیچکس نمی داند که چطور شد که اینگونه شد...! و نتیجه هم این شده که Blog.iArash سراپا مشکل گشته...! نه هاست ایران و نه اسماعیلیان... قهر گشته ایم فعلا...! بعد از تحریر: مشکلات ایجاد شده سر انجام رفع شد...
بعد از این که ایشان تماس گرفتند و بنده را خبر دار کردند، من هم این خبر را با دیگران در میان گذاشتم تا آن ها هم در جریان باشند و هر چه زودتر به مقصود دو وجهی خود برسند...! جالب آن که خودم پاسخ خودم را نمی دانستم و نمی توانستم هم بدانم و بعد از چند ساعت باز هم به کمک همین ایشان بالایی خبر را دریافت کردم...! همه چیز از آن حالت لرزه و پس لرزه به یک سکون آرام تبدیل شد و خاموش گشت... همین جا هم به تعداد معدودی از دوستانم تبریک می گویم و جمع کثیر دیگر تسلیت...! همین! پ ن: همین طور که اینجا هم گفته بودم، چند روزی به فضای زیبای سایبر دسترسی نخواهم داشت...!
هنوز تا اطلاع کامل خیلی مانده... ولی خوب همین هم غنیمت است... و حالا... از همه دوستان عزیز هم بابت دعا ها و هم فکری هایشان سپاسگذارم... از ندا هم به خاطر تماس ها و کمک های بی دریغش ممنون...! همین!
تمام شد...! می توانید ببینید...! همه چیز حاظر است...! + پ ن: Blog.iArash.com
آمدم خبرتان کنم...! آمدم بگویم که یک منزل جدید گرفتم...! (البته این از آن خبرهایی نیست که ّبعضی از دوستان در بلاگ خود درج می کنند...!) منظورم از خانه، فضایی شبیه همینجاست... اما خصوصی تر...! شکل نوشته ها هم در آنجا فرق دارد کمی...! البته اینجا هم هست... کمی صبر کنید...! زیاد طولی نمی کشد... برمیگردم...! الآن فقط خواستم خبرتان کنم... همین! + پ ن: فردا تولد ایشان است...! تبریک...!
بعد از یک سفر چند روزه حالا همه چیز به حال اول خودش برگشته... من اینجام...! و خوشحالم که (فعلا!) همه چیز داره خوب پیش میره... گرچه که بدی ها همیشه وجود دارن...! می دونین... گاهی مواقع باید در برابر مسائلی که اتفاق می افته سکوت کرد... سکوتی که پر از حرفه... ولی تا کی...؟! نمی دونم...! همین! پ ن1: شیرازی هم با وطن خداحافظی کرد. رفت پیش روزبه...! پ ن2: قبل از این که سوالی رو بپرسیم، کمی فکر کنیم؛ بد نیست...! ... بعد از تحریر: آقای شیرازی به همه اتک زدند..!!!
اول: همه چیز زودتر از اونی که فکرشو می کردم پیش رفت...! به سرعت یک چشم برهم زدن... تند و آتشین...! تندیش داره زبونم رو می سوزونه و آتیشش وجودمو...! عاجزانه طلب کمک دارم...! همیشه فکر می کردم که می تونم در اکثر موارد حدس های درستی (راجع به مسئله ای) بزنم... اما این بار اکثریت جای خودشو به اقلیت داده بود... و این تغییر نگرش شاید خوب بوده باشه...! شاید هم کمی بیش تر از "شاید" ...! دوم: از طرف دیگران لطفی نسبت به من شده...! لطفی به اندازه ی یک بنر در مبین...! بنری که شاید تا بی انتها دلیل برای درجش وجود داشته باشه...! بنری که 1 ماه بعد منقضی خواهد شد... ممنونم عزیز... پ ن: بوی عطرش رو میشه حس کرد... خودش هم کم کم پیداش میشه...! باید پیش قدم شد...! پس: سلام بهار...!
گفتن چيزهايي كه ديگران از شما نمي دونن، اصولا سخته... اما بايد بر سختي ها غلبه كرد! 1. كلاس اول دبستان رو 3بار خوندم! نه! مشكل ذهني نداشتم! اين فقط بخاطر شرايط بود كه مجبور بودم اول دبستان 3ملت رو تجربه كنم. از نظري خوب بود و به دلايلي، بد... 2. هميشه دوست داشتم يه خواهر كوچك تر از خودم داشته باشم ولي نشد. بعضي وقت ها نميشه به همه ي آرزوها دست پيدا كرد... 3. بچه گيا اغلب يه خواب مي ديدم اونم اين بود كه يه چيزي شبيه هيولا از گوشه اتاقم داخل مي شد و آروم آروم به من نزديك مي شد! به چند قدمي من كه مي رسيد خواب تموم مي شد! با گذشت اين همه سال هنوز هم موفق نشدم ادامه خواب رو ببينم...! 4. مشخصات شناسنامه م، زمين تا آسمون با خود(واقعي) من فرق مي كنه! و اين بعضي موقع ها دردسر سازه... 5. به هيچ وجه آدم مردم آزاري نيستم. اما گه گداري يه كارايي مي كنم! به عنوان مثال براي اين كه مشكل كمبود فضاي هارد سيستم يكي از دوستان رو رفع كنم، بهش گفتم كه پوشه ويندوز رو به درايو ديگه اي منتقل كنه...! به من چه كه اون نمي دونست...؟! پ.ن1: به اين يقين پيدا كردم كه: گاهي وقت ها، چقدر زود دير مي شود! پ.ن2: مي خوام برم فيلم ببينم. مدت ها بود مي خواستم ببينمش...
نمي دونستم يه سرماخوردگي كوچيك اينقدر عواقب داشته باشه كه بخوام بخاطرش زير سرم برم...! خدا همه رو شفا بده...! امروز هم با اين حالم مجبور بودم خودمو به مراسم احداث پروژه ي مهر برسونم... سخت بود اما شد... از اين مورد كه بگذريم... چند وقت پيش 2تا از دوستان از طرق مختلف من رو به بازي يلدا دعوت كرده بودن و حالا هم منتظر هستن تا 5چيزي كه ديگران از من نميدونند رو اينجا بيان كنم... هرچند كه شايد برام خيلي سخت باشه اما سعي مي كنم براي لاگ بعدي آماده ش كنم...! يك توضيح كوچيك هم دارم براي كسايي كه تو لاگ قبلي به دليل مسئله اي بي مورد لطف كرده بودن و پاسخ داده بودن... فقط مي خوام بگم كه هميشه نيازي نيست كه جواب همه ي مسائل رو داد (هر چند كه جوابي براي اون داشته باشيد) هر عملي ارزش عكس العمل رو نداره... و در آخر: با چشم هميشه سر كش و بد ذاتش بر خرمن لحظه هاي من زد آتش خوش بدون من بود و با خود مي گفت: گور پدر شاعر و احساساتش...!
احتمالات، هنوز ممكن نشده! قرار بود كه ديگه ننويسم(اينجا) به بعضي ها هم قول داده بودم؛ اما چه كنم نشد! يعني در اصل، هنوز شرايط مساعد نشده... يك سري از دوستان خوبم كه از طريق مختلف شكايت داشتن از بي لطفي بنده...
حق رو به اونها ميدم و بازم مي گم: جبران ميشه!
ديروز ايميلي رو دريافت كردم از كسي كه:
" سلام حدودا 6 ماه است كه به وبلاگ شما سر ميزنم. لينك "اين، همان چيزيست كه ميبينيد..." رو در يكي از وبلاگها ديده بودم. البته در اين مدت هيچ نظري رو ثبت نكردم و در اين بين با سوالي كه نمي تونستم درست به اون جواب بدم مواجه بودم. اغلب اوقات نظراتي رو كه براي ديگران مينوشتيد رو مطالعه مي كردم. گاهي به زبان طنز گاهي به زبان شعر و گاهي هم كاملا جدي
........................
و در آخر مسئله اي كه برايم مهم است سن شماست كه به هيچ وجه نتونستم تشخيص بدم."
با خوندن اين ايميل ياد يكي ديگه از دوستان افتادم كه فكر مي كرد بنده چهل سال سن دارم!
خدمت اين دوست خوبم بايد بگم كه: ما هنوز كودكيم!

امروز كه در حال عبور از يكي از ميدان هاي شهر بودم به "هد هد" برخوردم! كتاب فروشي سياري كه شايد دليل اجتماع مردم در مقابل اون بيشتر بخاطر شهرت اتوبوس و بازيگر ها بود تا كتابهاش! هر چند كه قرار دادن "هنر آشپزي" در كنار "رساله ..." چندان جالب هم به نظر نميرسه! اما به هر حال نام فرهنگ رو با خود به دوش مي كشيد!
در هر صورت:
گلدان شكسته ام ترك روي ترك
يك روز چو مرهمي و يك روز نمك
اي عشق مگر مسخره دست تو ام
برگرد برو هي به جهنم به درك
نمی دونم چرا، اما ظاهرا بلندی امشب من رو هم گرفته!
هرچند که شب زنده داری برام زیاد غریب نیست
حدود چهار ساعت از دیماه می گذره و چقدر زود گذشت این شب بلند
و چه پایانی داشت این آذر و چه کردم با پاییز!
تکرار رو نمیشه انکار کرد اما اینبار پاییز همراه بود با کلی تجربه (دست کم برای من)
و زمستان هم به طور رسمی آغاز شد
انتهاش رو نمی دونم اما امیدوارم که بتونم نقطه پایان رو بذارم
......
پ ن: امروز که داشتم مجله رو می دیدم، واسم خیلی جالب بود که مقاله مو کنار مقاله ی سردبیر (البته با تغییر عنوان) چاپ کردن! شاید اشتباهی شده!
نمی دونم...
...
ایام به کام...
نمی دونم واژه ی انتخاب چقدر براتون اهمیت داره یا تا به حال چند بار با اون سر و کار داشتین اکثر ماها از بچگی تا حالا انتخاب های زیادی رو انجام دادیم؛ چه بزرگ و چه کوچک اما تا به حال به این فکر کردین که کدوم انتخاب برای یک هدف، انتخاب برتر بوده...؟ یا اگه بین دو راهی قرار می گرفتین، کدوم راه رو انتخاب می کردین...؟ اشتباه نکنین! نمی خوام از انتخابات حرفی بزنم. می خوام از انتخاب هایی صحبت کنم که مسیر زندگی انسان رو تغییر میدن. گاهی مواقع که مسیری رو انتخاب می کنیم، درک روشنی از انتهای اون داریم پس به راحتی راهمون رو ادامه می دیم اما اگه تصوری (حتی) از چند قدمی اون مسیر نداشته باشین چی...؟ باز هم ادامه می دادین...؟ یا بر می گشتین و راه دیگه ای رو می رفتین؟ (البته اگه خوش شانس باشین!) این انتخاب های بزرگ چند بار بیشتر در زندگی رخ نمیدن. پس باید خوب فکر کرد و اندیشید که آیا می تونین بر زندگی غلبه کنین…؟ یا که… به هر حال هر چی که باشه باید راهی رو انتخاب کرد که در انتها به هدف مشخصی برسیم. هدفی که ارزش زندگی داشته باشه با این حساب: کدوم راه درسته…؟ از زندگي هر آنچه لياقتش را داريم به ما مي رسد نه آنچه آرزويش را داريم
سلام... خوبین...؟ پاییز چطوره...؟ بهش عادت کردین...؟ اگه نکردین هم خوب عیبی نداره. سعی کنین دوستش داشته باشین... نمی دونم چرا گاهی اوقات تنها بودن رو بیشتر از با هم بودن دوست دارم...شاید این یک نقطه ی ضعفه؛ شایدم نکته ی قوت. من فعلا اینطوریم...! اما گذشته از شوخی... بعضی مواقع مسائلی برای آدم پیش میاد که هر چی می خوای فکر کنی که اشتباهت کجا بوده، به نتیجه ای نمی رسی... این شاید به خاطر سادگی بعضی ها هست و شایدم به خاطر جزای جرمیه که مرتکب نشدی...! اما هر چی که هست، مهم حاصل کاریه که در انتها باقی می مونه... یکی این که شاید دچار پشیمونی بشی که چرا از اول درست فکر نکردی و وقت خودت رو به خاطر چیزی که ارزش این همه توجه رو نداشته، تلف کردی... و دوم کسب تجربه ست... نمیشه همه چیز رو تجربه کرد اما گاهی در مسیری قرار می گیری که نا خواسته باید تجربه کنی چیزی رو که برات زجر آوره... و این جدای پایان تلخش، آغاز شیرینیه برای شروعی دوباره... ... دیروز فیلمی رو می دیدم که یکی از دیالوگ های فیلم به نظرم خیلی جالب اومد. مرد بیان می کرد که: احساس می کردم در بهشت بودم، اما بهشتی که آسمانش رنگ شعله های جهنم بود... و مطلب آخر: سعي كن چيزي را كه دوست داري به دست بياوري، وگرنه مجبور خواهي شد چيزي را كه بدست آورده اي دوست داشته باشي...
Design By Orengina Design Studio