تبليغاتX
Tanzad

 آهای رئیس...!

صدایم را می شنوی...؟

مرا می بینی که...؟

پس گوش کن...!

از آن زمان نوزادی تا همین حالا که به اصطلاح جوان شده ام گمان نمی کنم که اینقدر احساس نیاز به تو را داشته بوده ام...

اما حالا دارم...

نمی دانم چطور...

نمی دانم از چه راه...

اما تو که همه کار می توانی بکنی...

تو که همه چیز برایت آسان است...

می خواهم دست بجنبانی...

از همان معجزه ها...!

کاری از دست هیچ کدام از این بندگانت ساخته نیست...

لااقل تو کاری کن...

تو که همه چیز را می دانی...

تو که همه چیز را دیدی...

و می بینی هم...

اما دیگر بی تفاوت نبین...

دلت می آید...؟!

او مگر چه گناهی کرده...؟

من چه...؟

نخواستن مگر جرم است...؟

خواستن چطور...؟

هان...؟

اصلا می خواهم بازخواستت بکنم...!

از همان بازخواست ها که تو هم از من خواهی کرد...

اما من "حالا" را کار دارم...

کاری بکن...

هیچ گاه به این صراحت صدایت نکردم، می دانی...

اما خوب هم می دانی که اینبار با دفعات قبل فرق دارد...

خیلی فرق دارد...

می دانی که حاضرم هر کاری را انجام دهم...

هر کاری که فکرش را بکنی...

هر کاری که قبلا حتی به آن فکر هم نمی کردم و نمی کردی...

خسته شدم از بس که به یک نقطه خیره شدم و بغض کردم...

خسته شدم از این غروری که جلوی اشکم را می گیرد...

کلافه شدم از بس نفس عمیق کشیدم تا گریه نکنم...

باور کن گلویم گرفته...

ببینم...!

مگر تو نگفتی که "صدا کنید مرا تا اجابت کنم شما را"...؟

صدا می خواهی...؟

فریاد می زنم...

هوار می کشم...

خوب...؟

پس حالا اجابت کن...!

دیگر چه می خواهی...؟

تعارف نکن...!

جانم را هم می دهم...

به خودت قسم که حاضرم...

فقط تو یک نظری به ما هم داشته باش عزیز...!

چیزی از جایی کم نمی شود...

نگذار به همین سادگی تلف شویم...

من راضی، او راضی...

تو هم راضی شو دیگر...!

باشد...؟!


یکشنبه 4 شهریور1386 |


 

من نیستم وقتی که تو در حال خواندن این متن هستی...

از دل خود سفر کرده ام احتمالا و در این ساعت به منزلگاه عشق دیگری رسیدم...

می بینی چقدر با هم فرق دارند...؟!

منزلگاه را می گویم...!

فکر می کنی با کاروانسرای تو چقدر اختلاف می تواند داشته باشد...؟

خوب حق داری، نمی فهمی...

اگر می فهمیدی که من حالا اینجا نبودم...

ببین!

حالا که من راه خود را گرفته و رفته ام...

اما بیا و کمی دلت به خاطر آن بدبخت در صف ایستاده بسوزد...

همان که بعد از من نوبت داشت...!

بیا و به خاطر جان بی ارزش من بی خیال شو...

یک سری حرف به تو بدهکارم...

نشانی را که می دانی...!

بیا...

باید دشنام هایم را رو در رو بگویم...!

اینجا نمی شود، همه دارند می خوانند...!

منتظرم...!

 


پنجشنبه 25 مرداد1386 |


 

تصور کن...!

یک نقطه در مرکز یک دایره....

و تو دقیقا رو آن ایستادی...!

هرگز نمی توانی از آن خارج شوی...

می اندیشی به آن...

می خوابی در آن...

راه می روی...

و می خندی هم...!

تازه...!

دستانت پر است از قلم...!

قلم های رنگی...

گاه از ایستادن خسته می شوی و می نشینی...

و مدام خط می زنی...

آن هم دور خودت...!

می چرخی و می کشی...

خط های رنگی، دورت را احاطه می کنند...

و این چنین به گمان خودت...!

می دانی...؟!

راست یا دروغش را نمی دانم اما...

تو داری خودت را دور می زنی...!

به همین سادگی...!

 



 

می خواهم کمی یاد کودکی کنم...

یاد خط خطی بازی...!

و کمی اطرافیانم را خط بزنم...

هرچند که دوست نداشته باشم...

اما لازم است...

کاری هم به عواقبش ندارم...

چند نفر باید فیلتر شوند...

همین!

پ ن: در سرنوشت نمی توان تقلب کرد عزیز...!

 



 

از دیروز تا امروز چقدر فاصله افتاده...

دیروزم آنگونه می گذشت و امروزم اینگونه...!

گونه ها چقدر متفاوت می توانند باشند گاهی...!

می دانی...؟!

من اول شدم؛ اول در تجربه ناگهانی تمام اتفاقات بد...!

و قاعدتا بهترین ارمغان آن، "وضعیت حالا"ی من است...؟!

ظرفیتم پر شده دیگر...

لبریز می شوم گویا...

و این انتهای ماجرا نخواهد بود حتما...!

اما با همه این ها، می خواهم باز از نو شروع کنم...!

پس:

نقطه، سر خط...!

همین!

پ ن: جبران می کنم، کمی فرصت بدین...!

بعد از تحریر:

پنجشنبه، ۲۷ اردیبهشت، میلادت مبارک عزیز...!

 



www.tanzad.com 


Tanzad.com



Design By Orengina Design Studio