تبليغاتX
Tanzad

امروز...

نشسته بودم...

در همان دفتر کار...

و باز زنگ همراه...

ولی اینبار با تصویر تو...!

آن هم بعد از چند روز انتظار...

گفتم شاید اشتباه باشد...

اما درست بود، تو بودی...!

.

.

.

سلام!

همین!



 

به آرامی...

با خیالی راحت...

بی هیچ دغدغه ای...

با چشمانی کاملا بسته...!

با تمام آرزوهایی که در سر داری...

بی خیال مشکلاتی که بر سر راه است...

با شنیدن صدایم که "حرف ها" می خواند برایت...!

با فکر به آینده که ممکن است تا به چه حد زیبا باشد...

و با یک عالمه چیزهای شبیه این...!

بخواب...!

شاید در خواب بتوان به تمام آرزوها رسید...

و بعد از آن یک Export گرفت و در واقعیت Import کرد...!

همین!

 



 

او حالا دیگر وارد دفترم شده...

و کتاب هایم هم...!

نوعی آرامش و امید است نام او در گوشه کاغذها...

هر چند که یکی از حروفش نا پیداست...!

اما جای هیچ نگرانی نیست...!

انتهایش را ابتدایم تکمیل خواهد کرد...

و اکنون...

همه چیز با گذشته تغییر کرده...

قبلا فقط صدا بود و حالا تصویر هم هست...!

آن هم چه صدایی و چه تصویری...!

دوستش می دارم...!

فقط لطف کنید و مرا از این خواب شیرین بیدار نفرمایید...!

من باید دیدنی ها را ببینم...

شما هم آنچه را که هست، ببینید...!

همین!

 



 

باور دارم که همه چیز به خوبی پیش خواهد رفت...

درست مثل یک رویا...!

پاک و صمیمی...

آسمان صاف خواهد بود...

خورشید خواهد درخشید...

و من لبخند زنان قدم خواهم زد...!

البته تو هم هستی ها...!

و من...

آن گونه که باید تورا احساس خواهم کرد...

لمس خواهم کرد...

شاید هم ببویمت...!

و تو زیباتر از آنی خواهی بود که هستی...

می دانی...؟!

شنیدن صدایت از نزدیک شاید خیلی بهتر از قبل باشد...

رساتر است...

و دلربا تر...!

فقط حواست باشد...

این رویای من است...

مبادا که کابوسش کنی...!

همین!

پ ن1: دیروز تولد وحید بود...

امسال بر خلاف سال های قبل، همه به او هدیه دادند...!

و چه هدیه ای بهتر از این برای او...؟

یک فاتحه...!

پ ن2: امروز هم تولد یکی از دوستان است...!

تولدی که ماجراهای جالبی را در خود پنهان کرده...!

 



 

سلامم را به سلامتی همه عشاق شهر به تو ابلاغ می کنم...!

سلام...!

می خواهم امشب تمام سروده هایم را برایت بخوانم...

بلند بلند...!

تمام سکه هایم را به تو هدیه بدهم...!

تو هم با آن برو غم دوری بخر و به من هدیه کن...!

می دانی...؟!

امسال می خواهم راس ساعت دلتنگی تو را ملاقات کنم...

تا سبزینه ها را باهم گره بزنیم...

یک گره به بزرگی یک عمر...!

و در پی آن سکوت...!

سکوتی سراسر فریاد...

فریاد نام تو...!

ضمنا...

دیگر جای نگرانی نیست...!

من مواظب ماهی های تُنگ دلت هستم...!

نمی شکنم، قول...!

دیگر وقتش رسیده...

باید بروم سین ها را بچینم...

عیدت مبارک عزیز...

پ ن: بهش گفتم سفید خوبه؛ قبول نکرد. سیاهش کردم...!

پ ن۲: دیگه درد دل نمی کنم براش. تازگیا اشتباهاتم زیاد شده...!

 



Design By Orengina Design Studio