تبليغاتX
Tanzad

چشم به صفحه گوشی خود می دوزی و تا روشن شدن شدنش و آمدن پیام جدید، هزار فکر و خیال می کنی...!

و ناگهان...

صفحه پر از نور می شود...!

می خوانی و در جواب، چند جمله دیگر می نویسی...

SEND...!

و دوباره منتظر می مانی...

این پروسه تا ساعت ها ادامه پیدا می کند...

و مسئله همینجاست که:

لعنت به این اشتیاق کشنده...!


دوشنبه 30 مهر1386 |


فردا دوباره به آنجا می روم...

همان جا که قبلا هم گفته بودم...!

می روم سردی هوا را با سرمای بستنی قسمت کنم...

می روم تا جای خالیت را حس کنم...

می روم؛ فعلا!
یکشنبه 22 مهر1386 |


امروز هفده مهر است...!

یادت هست...؟!

اولین باری که در این مورد از تو پرسیده بودم چه گفته بودی...؟!

- "متولد ماه مهر"...!

و خندیدی...

و حالا به یک جهت خوشحالم از یک سال بزرگتر شدنت و به هزار و یک جهت ناراحت...

دلایلش را هم که خودت می دانی...

چه بسا که دشواری ها برای تو بیشتر از من باشد...

اما به هر حال...

باید همه چیز را به زمان سپرد...

رئیس که نمی خواهد دست بجنباند...

شاید هم دارد عشق آزمونی می کند مارا...!

باید منتظر ماند...

عیبی ندارد جانم...

امروز هفده مهر است...

تولدت مبارک...!



چهل روز می گذشت از آخرین حرفت...

و امروز، روز پایان این تعویق بود...!

چه خوب هم بود...

"دوستت دارم" هایت هنوز همان مزه گذشته را می دهد...

شیرین و دلچسب...!

خوشحال بودم...

خوشحال از این بابت که قرار بود اتفاقاتی رخ بدهد (شاید)...

و تو چه با مسما تعریف می کردی...

که دلتنگی...

که باز هم مصدر "رسیدن" را صرف خواهیم کرد (با هم)...

که امیدواری...

و این که هنوز جویای این بودی که مبادا با کس دیگری رفته باشم...!

نمی دانم شاید با گذشت این اتفاقات، گفتن چنین جمله ای کاملا مسخره باشد...

اما...

هنوز هم "دوستت دارم" خانومی...!

 

پ ن: فردا هم روز خوبیست...!


دوشنبه 16 مهر1386 |


یاد سه چهار شب پیش می افتم که روزه ام را با Orbit باز کردم...!

همان روز شنبه...

چه زود گذشت...!

هوا تازه داشت سرد میشد...!

الآن هم هوا سرد است...

و من...

بی هدف برای خیالم می نویسم...

شاید که گرمم کند...!
پنجشنبه 12 مهر1386 |


ظاهر را دگرگون کرده ام و باطنم را گردگیری...!

و حالا تا مدتی نامعلوم باید این چهره را پذیرا باشم...

گاهی برای فرار از دلگیری باید دست جنباند...

هرچند همیشه هستند کسانی که با کارهایشان تو را سخت می آزارند و تو هیچ گونه توقعی از آن ها نداری...

 

پ ن: برای اینکه دل بنده هم خوش باشد بگذارید از Orengina بابت ترجمه اینجا تشکر کنم و یک "2نقطه دی" از خودم به جا بگذارم...!
جمعه 6 مهر1386 |


با چهره ای نوین بر خواهم گشت...!

و البته سنگین تر...

می دانم که سخت است اما کمی تحمل کنید...! 


پنجشنبه 5 مهر1386 |


در این مدت که نبودم، اینجا حاضر بودم...!

کمی تا اندازه ای سرگرم کننده ست...

کمک به خلق هم محسوب می شود...!

ببینید و لذت ببرید و به اعتماد به نفس من غبطه بخورید...!

 

پ ن: من دلم مدرسه می خواهد...!


دوشنبه 2 مهر1386 |


Design By Orengina Design Studio