تبليغاتX
Tanzad

Tanzad

Arash's Personal weblog In Blogfa

Kiss

به طرز شدیدی دوست دارم که ببوسمت...!
اما افسوس که این "حجب و حیا" قفل محکمی را به روی لبانم می زند...
اینگونه نگاهم نکن...
بگو که تو هم دوست داری...!
+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 دی1386ساعت 2:25  توسط Tanzad  | 

Prowl

یکی دارد در لحظه هایم پرسه می زند...
آرام و با احتیاط...
پس:
آهای، تو...!
اینجا درنده وحشی زیاد دارد...
برو بیرون...!
+ نوشته شده در  دوشنبه 12 آذر1386ساعت 3:33  توسط Tanzad  | 

Birth Day

باز هم گذشت...
و حالا، به اندازه یک کودک یک ساله، بیشتر می فهمم...!
با این وجود می اندیشم که...
عجب معرفت سنج است امروز...!
عجب...!
+ نوشته شده در  دوشنبه 5 آذر1386ساعت 2:22  توسط Tanzad  | 

Pantomime

حرف هایم را بی صدا می زنم...

فریادم را صامت می کشم...

این یک پانتومیم است...

اشاره ها را ببین...!

 

+ نوشته شده در  شنبه 19 آبان1386ساعت 1:29  توسط Tanzad  | 

Bye

دارم از اینجا می روم...
کمی صبر کنید...!
فقط کمی...!

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 آبان1386ساعت 0:9  توسط Tanzad  | 

Avidity

چشم به صفحه گوشی خود می دوزی و تا روشن شدن شدنش و آمدن پیام جدید، هزار فکر و خیال می کنی...!

و ناگهان...

صفحه پر از نور می شود...!

می خوانی و در جواب، چند جمله دیگر می نویسی...

SEND...!

و دوباره منتظر می مانی...

این پروسه تا ساعت ها ادامه پیدا می کند...

و مسئله همینجاست که:

لعنت به این اشتیاق کشنده...!

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 مهر1386ساعت 2:15  توسط Tanzad  | 

Again

فردا دوباره به آنجا می روم...

همان جا که قبلا هم گفته بودم...!

می روم سردی هوا را با سرمای بستنی قسمت کنم...

می روم تا جای خالیت را حس کنم...

می روم؛ فعلا!
+ نوشته شده در  یکشنبه 22 مهر1386ساعت 2:5  توسط Tanzad  | 

9 October

امروز هفده مهر است...!

یادت هست...؟!

اولین باری که در این مورد از تو پرسیده بودم چه گفته بودی...؟!

- "متولد ماه مهر"...!

و خندیدی...

و حالا به یک جهت خوشحالم از یک سال بزرگتر شدنت و به هزار و یک جهت ناراحت...

دلایلش را هم که خودت می دانی...

چه بسا که دشواری ها برای تو بیشتر از من باشد...

اما به هر حال...

باید همه چیز را به زمان سپرد...

رئیس که نمی خواهد دست بجنباند...

شاید هم دارد عشق آزمونی می کند مارا...!

باید منتظر ماند...

عیبی ندارد جانم...

امروز هفده مهر است...

تولدت مبارک...!

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 مهر1386ساعت 23:27  توسط Tanzad 

Forty

چهل روز می گذشت از آخرین حرفت...

و امروز، روز پایان این تعویق بود...!

چه خوب هم بود...

"دوستت دارم" هایت هنوز همان مزه گذشته را می دهد...

شیرین و دلچسب...!

خوشحال بودم...

خوشحال از این بابت که قرار بود اتفاقاتی رخ بدهد (شاید)...

و تو چه با مسما تعریف می کردی...

که دلتنگی...

که باز هم مصدر "رسیدن" را صرف خواهیم کرد (با هم)...

که امیدواری...

و این که هنوز جویای این بودی که مبادا با کس دیگری رفته باشم...!

نمی دانم شاید با گذشت این اتفاقات، گفتن چنین جمله ای کاملا مسخره باشد...

اما...

هنوز هم "دوستت دارم" خانومی...!

 

پ ن: فردا هم روز خوبیست...!

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 مهر1386ساعت 1:53  توسط Tanzad  | 

Saturday

یاد سه چهار شب پیش می افتم که روزه ام را با Orbit باز کردم...!

همان روز شنبه...

چه زود گذشت...!

هوا تازه داشت سرد میشد...!

الآن هم هوا سرد است...

و من...

بی هدف برای خیالم می نویسم...

شاید که گرمم کند...!
+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 مهر1386ساعت 3:13  توسط Tanzad  | 

Translate

ظاهر را دگرگون کرده ام و باطنم را گردگیری...!

و حالا تا مدتی نامعلوم باید این چهره را پذیرا باشم...

گاهی برای فرار از دلگیری باید دست جنباند...

هرچند همیشه هستند کسانی که با کارهایشان تو را سخت می آزارند و تو هیچ گونه توقعی از آن ها نداری...

 

پ ن: برای اینکه دل بنده هم خوش باشد بگذارید از Orengina بابت ترجمه اینجا تشکر کنم و یک "2نقطه دی" از خودم به جا بگذارم...!
+ نوشته شده در  جمعه 6 مهر1386ساعت 17:47  توسط Tanzad  | 

New Style

با چهره ای نوین بر خواهم گشت...!

و البته سنگین تر...

می دانم که سخت است اما کمی تحمل کنید...! 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 مهر1386ساعت 1:58  توسط Tanzad  |