به طرز شدیدی دوست دارم که ببوسمت...!
اما افسوس که این "حجب و حیا" قفل محکمی را به روی لبانم می زند...
اینگونه نگاهم نکن...
بگو که تو هم دوست داری...!
یکی دارد در لحظه هایم پرسه می زند...
آرام و با احتیاط...
پس:
آهای، تو...!
اینجا درنده وحشی زیاد دارد...
برو بیرون...!
باز هم گذشت...
و حالا، به اندازه یک کودک یک ساله، بیشتر می فهمم...!
با این وجود می اندیشم که...
عجب معرفت سنج است امروز...!
عجب...!
حرف هایم را بی صدا می زنم... فریادم را صامت می کشم... این یک پانتومیم است... اشاره ها را ببین...!
دارم از اینجا می روم...
کمی صبر کنید...!
فقط کمی...!
چشم به صفحه گوشی خود می دوزی و تا روشن شدن شدنش و آمدن پیام جدید، هزار فکر و خیال می کنی...! و ناگهان... صفحه پر از نور می شود...! می خوانی و در جواب، چند جمله دیگر می نویسی... SEND...! و دوباره منتظر می مانی... این پروسه تا ساعت ها ادامه پیدا می کند... و مسئله همینجاست که: لعنت به این اشتیاق کشنده...!
فردا دوباره به آنجا می روم... همان جا که قبلا هم گفته بودم...! می روم سردی هوا را با سرمای بستنی قسمت کنم... می روم تا جای خالیت را حس کنم...
امروز هفده مهر است...! یادت هست...؟! اولین باری که در این مورد از تو پرسیده بودم چه گفته بودی...؟! - "متولد ماه مهر"...! و خندیدی... و حالا به یک جهت خوشحالم از یک سال بزرگتر شدنت و به هزار و یک جهت ناراحت... دلایلش را هم که خودت می دانی... چه بسا که دشواری ها برای تو بیشتر از من باشد... اما به هر حال... باید همه چیز را به زمان سپرد... رئیس که نمی خواهد دست بجنباند... شاید هم دارد عشق آزمونی می کند مارا...! باید منتظر ماند... عیبی ندارد جانم... امروز هفده مهر است... تولدت مبارک...!
چهل روز می گذشت از آخرین حرفت... و امروز، روز پایان این تعویق بود...! چه خوب هم بود... "دوستت دارم" هایت هنوز همان مزه گذشته را می دهد... شیرین و دلچسب...! خوشحال بودم... خوشحال از این بابت که قرار بود اتفاقاتی رخ بدهد (شاید)... و تو چه با مسما تعریف می کردی... که دلتنگی... که باز هم مصدر "رسیدن" را صرف خواهیم کرد (با هم)... که امیدواری... و این که هنوز جویای این بودی که مبادا با کس دیگری رفته باشم...! نمی دانم شاید با گذشت این اتفاقات، گفتن چنین جمله ای کاملا مسخره باشد... اما... هنوز هم "دوستت دارم" خانومی...! پ ن: فردا هم روز خوبیست...!
یاد سه چهار شب پیش می افتم که روزه ام را با Orbit باز کردم...! همان روز شنبه... چه زود گذشت...! هوا تازه داشت سرد میشد...! الآن هم هوا سرد است... و من... بی هدف برای خیالم می نویسم...
ظاهر را دگرگون کرده ام و باطنم را گردگیری...! و حالا تا مدتی نامعلوم باید این چهره را پذیرا باشم... گاهی برای فرار از دلگیری باید دست جنباند... هرچند همیشه هستند کسانی که با کارهایشان تو را سخت می آزارند و تو هیچ گونه توقعی از آن ها نداری...
با چهره ای نوین بر خواهم گشت...! و البته سنگین تر... می دانم که سخت است اما کمی تحمل کنید...!
Design By Orengina Design Studio